تبليغاتX
به او بگویید دوستش دارم

به او بگویید دوستش دارم

با همان ,

تیــــــــــغ تیـــز دوست داشتن هایم

سیم رابطم را , قطع میکنم .

          تا مبــــــــــادا

اتصالی کند

و " تــــــو " بســـــــوزی !

خودم که هیــــــــچ

خاکستر شدم

و " تــــــو " بودی

که با همان دوست نداشتن هایت

مرا فوت کردی .

حالا منم

و همه ی سالهـــــــای بی " تــــو "  

حتی

" تــــو " هم دیگر نمی توانی , خاکسترم را جمع کنی ...

+نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389ساعت9:50توسط هادی | |

01) انگليسي : I Love You

02) پارسي : To ra doost daram

03) ايتاليايي : Ti amo

04) آلماني : Ich liebe Dich

05) تركي : Seni Seviyurum

06) فرانسوي : Je t'aime

07)يوناني : S'ayapo

08) اسپانيايي : Te quiero

09) هندي : Mai tumase pyre karati hun

10) عربي : Ana Behibak

11) ايراني : Man doosat daram

12) ژاپني : Kimi o ai shiteru

13) يوگوسلاويي : Ya te volim

14)كره اي : Nanun tangshinul sarang hamnida

15) روسيه اي : Ya vas liubliu

16) رومانيايي : Te iu besc

17) ويتناميي : Em ye^ Ha eh bak

18) سوريه اي : Bhebbek

19) سوئيسي : Ch'ha di ga"rn

20)سوئدي : Jag a"Iskar dig

21) آفريقايي : Ek het jou li ...

+نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389ساعت9:49توسط هادی | |

 
خيلي سخته كه دلي روبا نگات دزديده باشي

وسط راه اما ازعشق،يه كمي ترسيده باشي

 خيلي سخته كه بدونه واسه چيزي نگراني ازخودت مي پرسي يعني،ميشه اون بره زماني؟

خيلي سخته توي پاييزباغريبي آشنا شي اما

وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جداشي

خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد به اون بگي كه چشمات نمي خواد اونو ببينه

خيلي سخته كه ببيني كسي عاشقيش دروغه

چقدر از گريه اون شب،چشم تو سرش شلوغه 

خيلي سخته واسه اون بشكنه يه روز غرورت اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت

خيلي سخته بودن تو واسه اون بشه عادت 


 ديگه بوسيدن دستات واسه اون بشه عبادت

خيلي سخته كه دل تو نكنه قصد تلافي تا كه بين دوپرستو نباشه هيچ اختلافي

خيلي سخته اونكه ديروز واسش يه رويا بودياز يادش رفته كه واسش تو تموم دنيا بودي

خيلي سخته بري يكشب واسه چيدن ستاره ولي تا رسيدي اونجا ببيني روزشد دوباره

خيلي سخته كه من وتو هميشه باهم بمونيم

انقدعاشق كه ندونن ديوونه كدوممونيم 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389ساعت9:42توسط هادی | |

دل من

دل من دیگه خطا نکن
با غریبه ها وفا نکن
زندگیت رو باختی دل من
مردمُ شناختی دل من
تا به کی سراپا حقیقتی
تا به کی خراب مُحبّتی
هم نشین این و اون میشی
خسته و پریشون و خون میشی
دشت وقتی تو کویر میشه
مرغ آرزوت اسیر میشه
روبروت سراب
پشت سر خراب
ساکت و صبوری دل من
مثل بوفِ کوری دل من
زندگی رو باختی دل من
مردمُ شناختی دل من
دل من دیگه خطا نکن
با غریبه ها وفا نکن
زندگی رو باختی دل من
مردمُ شناختی دل من
توی خون نشستی دل من
بی صدا شکستی دل من
زندگی رو باختی دل من
مردمُ شناختی دل من
ساکت و صبوری دل من
مثل بوفِ کوری دل من
زندگی رو باختی دل من
مردمُ شناختی دل من ….

+نوشته شده در یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت14:18توسط هادی | |

 

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند

يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني

تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!

 

loo3-8.jpg

خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگين، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسمونی که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينکه نبندی دل به رؤيا ها
بدونی بی تو و با تو، همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ
همين حالا
خداحافظ

+نوشته شده در یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت12:31توسط هادی | |

اینم چندتا عکس رومانتیک واسه عزیزان

برای دیدن بقیه عکسها برین تو ادامه مطلب


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت11:9توسط هادی | |



 

+نوشته شده در یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت11:3توسط هادی | |

  خوشا آنان که در بازار گیتی خریدار وفا بودند و هستند

                     خوشا آنان که در راه رفاقت رفیق با وفا بودند و هستند

+نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389ساعت18:27توسط هادی | |


من چه كنم خيال تو منو رها نمي كنه

اما دلت به وعده هاش يه كم وفا نمي كنه

من نديدم كسي رو كه مثل تو موندگار باشه

آدم خودش رو كه تو دل اينجوري جا نمي كنه


+نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389ساعت18:23توسط هادی | |

عاشقانه

به تو عادت کرده بودم    ای به من نزديک تر از من
ای حضورم از تو تازه         ای نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم            مثل گلبرگی به شبنم
مثل عاشقی به غربت          مثل مجروحی به مرهم
لحظه در لحظه عذابه            لحظه های من بی تو
تجربه کردن مرگه                 زندگی کردن بی تو
من که در گريزم از من        به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب       به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره       از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو             با تو قسمت کرده بودم
خونه لبريز سکوته                خونه از خاطره خالی
من پر از ميل زوالم          عشق من تو در چه حالی


+نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389ساعت17:10توسط هادی | |

من برفم!

                    آبِ باران نيستم !

 من باران نيستم،

                      كه بر هر كرانه‌اي روانه شوم!

 تو كه مي‌داني !

                     بهتر از هر كس !

من برفم !

  به گوشه‌اي مي‌نشينَمُ به پايش آب مي‌شوم !

من سپيد باريدم !

            غرور، پرده از سپيدي‌ام دريد !

 افسوس كه پاكي ‌ام تباه شد !         

                  دريغ که سپيدي‌ام، سياه شد !

 من باران نيستم!

                         تا ببارم بر همه كس!

 تو كه مي‌داني!

                      من برف هستم!

                                      آب نمي‌شوم پي هوس !

+نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389ساعت16:13توسط هادی | |

گاهی باید کم باشی تا کمبودت احساس شه نه اینکه نباشی تا نبودت عادت شه

+نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت11:48توسط هادی | |

دلت رو نگو شكستم

نگو كه خيلي پستم

نگو گناه من بود

آخه دل به كي بستم

چشمام دروغ نميگن،ببين رو گونه هامو

چشاي خيس عاشق،ميگن راستو دروغو

آهاي تو كه تنهام گذاشتي

غم توي اين دلم تو كاشتي

منو با غم جا گذاشتي

به خدا دوستم نداشتي

نگو ازم دل بريدي

نگو خيلي پليدي

نگو گناه من بود

آخه ازم چي ديدي

هر لحظه به ياد اون نگاهت كه ميافتم

تو كه گفتي ديگه تمومه،زندگي با تو حرومه

آهاي تو كه تنهام گذاشتي

غم توي اين دلم تو كاشتي

منو با غم جا گذاشتي

به خدا دوستم نداشتي

+نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت11:25توسط هادی | |

عشق من بيا برگرد،تنهايي خيلي سخته،نه نميشه

عشق من دوستت دارم،تنهايي خيلي سخته،نه نميشه

نميتونم بي تو باشم،شدم سر گشته و حيرون

بدون ليلي قصّم،اسيرم گوشه ي زندون

كجا رفتي،كجا هستي،نميگيري خبر از من

به كي بگم،كه اين جوري،كه هستي بي خبر از من

همه حرفات پر از خالي،تو پيچوندن چه با حالي

تو قول عاشقي دادي،منو تنها نميذاري

كي بوده كه دزديده،قلبتو از تو چنگم،چيزي بگو

كي بوده كه قاپيده،عشقم رو از كنارم،چيزي بگو

+نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت11:22توسط هادی | |

يه روزي عاشقش بودم،چه روزايي رو سر كردم

باهام غريبه بود امّا گذشت و عاشقش كردم

ما دوتا هم نفس بوديم،قسم به قطره اشكامون

امّا قسمت نشد باشيم،الان خاليه دستامون

منم عاشق ترين بودم،تو چشماش عشقو ميخوندم

يه عمري ضربه ها خوردم،ولي بازم پيشش موندم

ما دوتا جفت هم بوديم،رو عشق هم قسم خورديم

امّا رفت از پيشم انگار،منو دل هر دومون مرديم

اگر چه خاليه دستام،هنوزم عاشقش هستم

نميتونم برم تنها،بد جوري دل به اون بستم

منم اشكاش مياد يادم،آخه عشقو يادش دادم

ديدم جلوي چشمام رفت،چه ساده از دستش دادم

چرا درد منو هيچ كي،تو اين دنيا نميدونه

چشمام اسير چشماشه،دلم تو حسرت اونه

+نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت11:21توسط هادی | |

اين نامه ي آخرمه،دلم نميخواد بميرم

امّا اجل كنارمه،ميگه كه وقتش برم

خيلي قسمش دادم و به دست و پاهاش افتادم

امّا افاقه اي نكرد،به هيچ جا هم نرسيدم

دقيقه هاي سختيه،هيچ كي منو نميبينه

اجل براي بردنم،يه لحظه هم نميشينه

فقط بهم ده تا نفس فرصت جون دادن داده

امّا چرا تو تاريكي مرگ منو رقم زده

اي كاش تو هم اينجا بودي،تو اين اتاق سوت و كور

تو اين هواي بي كسي،قبل از رسيدنم به گور

ثانيه هاي دردمه،منتظرم تا برسي

از نفسام سه تام گذشت،تو اين اتاق بي كسي

چرا تو اين لحظه ي مرگ،ديدن تو يه معجزه است

يه كاري كن تموم شدم،رفتم تو پنجمين نفس

شايد بهم بخندي و حرفامو مسخره كني

كه تو نفس ششمي،اميد دارم كاري كني

بيا نذار كه چشم من،تو حسرت تو بسوزه

نگاه نيمه جونشو،به دستاي در بدوزه

امّا ديگه ديره برام،بعيد اينجا برسي

آخه گذشت از هشت و نه،ديگه نمونده هيچ كسي

خدا نگهدار نفسم،ميسپارمت دست خدا

الهي صد ساله بشي،دور بموني از بلا

عيب نداره نيومدي،شايد سرت شلوغ بوده

خرده اي هم نميگيرم،شايد كه قسمت اين بوده

+نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت11:19توسط هادی | |

 

 

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

می كنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدمها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها

فكر تاریكی و این ویرانی

بی خبر آمد تا به دل من

قصه ها ساز كند پنهانی

نیست رنگی كه بگوید با من
اندكی صبر سحر نزدیك است

هر دم این بانگ برآرم از دل

وای این شب چه قدر تاریك است

خنده ای كو كه به دل انگیزم ؟

قطره ای كو كه به دریا ریزم ؟
صخره ای كو كه بدان آویزم ؟
مثل این است كه شب نمناك است
دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیك غمی غمناك است

+نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت11:11توسط هادی | |

 

شب که بیاید تو رفته ای و حسرت یک صدا گوشواره ای است برای گوش های مغرورت

دامان آفتاب را بگیر ، التماسش کن تا لباسی از جنس غروب نپوشد ، ابرها را به جان تمام گنجشکهای شاد سوگند بده ، نگذار شب بیاید

اگر شب بیاید و ابری نباشد برای باریدن و صدایی نباشد برای زمزمه ای کوتاه  ، هیچ نمی ماند از تویی که ادعا می کنی خوب می دانی که دوست داشتن طعم شکلات های شیری می دهد

کاری از من برنمی آید ، دلم سکوت می خواهد و هیچ کسی از جنس خاک نمی تواند قفل زنگ زده ی این صدای خاک خورده ی دل را بگشاید ، حتی اگر تمام گل ها را برایم هدیه بیاوری ، حتی اگر بودنم را بهانه کنی برای خوب بودن ، حتی اگر .....

به وسعت تمام این هفت روز شلوغ خسته ام ، به وسعت تمام خنده هایی که کشته شدند بر لبهای بی رنگم ، به وسعت تمام اعدادی که بازی می کنند با من ، با ما ، و این روزهای سرخوشی، خاکستری می شوند بی دلیل 

 من هیچ گاه نفهمیدم که چرا قایق زندگیم را پاروی احساس نمی راند ؟ و این چرا مرا پای درس استاد عقل نشاند

اگر این عقل نبود شاید زندگیم این روزها بنفش بود یا قبل تر از این نارنجی چرک می شد و شاید دل می باختم روی آن نیمکت تنها وقتی که من بودم و خدا و دنیایی احساس

امان از این عقل که انگشتانش را قفل کرده میان انگشتانم و دلداریم می دهد و من دوستش می دارم ، گرچه هنوز دلتنگ آن نارنجی چرک مانده ام

بی پناه شده ام میان این ثانیه ها و دلتنگ تابی که لم داده بر آسفالت داغ بام خانه ای که دیگر از آن دخترانه های من نیست ، دبوانه می شوم و برای خورشید دست تکان می دهم شاید زودتر برود

شاید زودتر شب بیاید و من رفتنم را به جشن بنشینم و تو بمانی و دنیایی علامت سوال میان نگاهت و من ، تنها و سرگشته میان کوچه ی بن بست لحظه ها به دنبال تنهایی هایم بگردم

بیش از آنکه فکر کنی غیرقابل پیش بینی ام ، حتی برای خودم!

من دیوانگی را دوست می دارم و عقل را زندگی می کنم چرا که معتاد احتیاطم از دیروز تا همیشه !

+نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت11:10توسط هادی | |

از روزی که تو رفتی پریده رنگ شادی

اما خورشید می تابه مثه یه روز عادی

چطور هنوز پرنده داره هوای پرواز

چطور هنوز قناری سر می ده بانگ آواز

مگر خبر ندارن تو رفتی از کنارم

چرا بهت نگفتن بی تو چه حالی دارم

به چشم خسته من آسمون از سنگ شده

لعنت براین تنهایی دلم برات تنگ شده

آفتاب نشسته روی گلهای سرخ قالی

خیال تو کنارم تو این اتاق خالی

عطر تنت پیچیده توی اتاق خوابم

با تو چه جون گرفته ترانه های نابم

از تو هزارتا قصه چه جاودانه ساختم

قلب پر از غرور وچه عاشقانه با ختم

شب خود به یاد عشقت به قتل خود نشسته

صد بار ازت بریده صد بار ازت شکسته

اسمت به روی لبهام توی ترانه هامه

بغض گرفته عشق تو غربت صدامه

قلب پر از سکوتم دلتنگ ازین جدایی

بی تو ببین چه سرده تابستونه تنهاییم

به چشم خسته من آسمون از سنگ شده

لعنت براین تنهایی دلم برات تنگ شده

دلم برات تنگ شده...

+نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت11:4توسط هادی | |

به خاطراتت حساس شدم
نمیدونم چرا اماهر وقت به یادت میافتم
اینگاری دلم بهانه چیزی رو میگبره
جوانم
برایم این احساس آشنایی نیست
میترسم؟
شاید
دلشوره دارم ؟
نمیدونم
اشکام بی اختیارن
گرمترین اشکی که
گونه هام تو زندگی
احساس کرده
گرممه خیلی زیاد011
تب دارم ؟ نمیدونم
نمیدونم چرا لبام میلزن
چرا دستام عرق میکنن؟نمیدونم.
اگه مادرم بگه چه به روز خودت آوردی؟
سر میزارم رو شونش ...فقط..
بی اختیار  گریه میکنم
فکر کنم به خاطراتش حساس شدم...

+نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت19:14توسط هادی | |

چون دوستان اسرار دارند که من وبمو تعطیل نکنم حالا قصد دارم درباره ی رفتنش بنویسم به امید انکه یه روزی برگرده و ببینه که من در نبودش چی کشیدم.

+نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت17:54توسط هادی | |

اگه دوستان اجازه بدن میخام وبمو تعطیل کنم.نمی دونم واسه کی مینویسم واسه کسی مینوشتم که دیگه پیشم نمیاد.خدا جون خودت خوب میدونی چقدر دوسش داشتم.الان که دارم این متنو مینویسم اشک از چشمام جاری میشه.ولی هیشکی نمیتونه عین خودت باشه.تازه اولای عشقم بود که اینجوری شود.من عشقو اینجوری تجربه کردم.به شما دوستان توصیه میکنم که هرگز عاشق نشین  چون اگه بشین زندگیتون مثل من میشه.نمی دونم چی بگم.همین بهتره که بگم خداحافظ...................................................................................................................

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت13:14توسط هادی | |

خانه ام را سكوتي محض فرا گرفته سكوتي كر كننده نميدانم از كدامين در ميتوانم از اين سكوت فرار كنم ...
سكوت بهم ميگه :تو كه يه روزي تو همين اتاق عاشق اين سكوتو تنهاييش بودي
بهش ميگم:ولي اون روزا به اين سكوتي كه هم الان هست هم در گذشته توجهي نميكردم فكرم مشغول بود جايي واسه تو نبود
سكوت بهم ميگه: كجاست اون كه بخاطرش اين سكوت را تحمل ميكري
بهم ميگه: ديدي اخرش اين سكوت هم رفت جزء دفتر خاطراتت
من با صدايي بلند تر از سكوت بهش ميگم به خاطرش اين سكوتم تحمل ميكنم سكوتي كه با رفتش نقشش تو زندگيم پر رنگ تر شدو ميپرستم

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت10:52توسط هادی | |

چقدر این خونه غمگینه.

دلم گرفت.

همه چیز بوی غم میده

.دوست دارم گریه کنم بدون دلیل اما نمیتونم.

دوست دارم اینجا پر از ادم باشه پر از شلوغی

اما سکوت سنگینی اینجا حکم فرماست

اه خدایا...

دلم باز گرفته.

دوست دارم فرار کنم، از این همه غم خسته شدم

دوست دارم شاد باشم، برقصم

دوست دارم از شهر دور بشم برم یه جای دنج اما......نمیشه!

کاشکی میشد اختیارم دست خودم باشه

ای کاش...

اه خدایا..

غم را از خانه ی ما دور کن و شادی را نثارش کن

دلها پر از کینه ست از چهره ها پیداست...

هرکسی گوشه ای نشسته و غرق در افکار خود است..

انگار نه انگار که دنیایی وجود دارد و زندگی در جریان است...

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت10:50توسط هادی | |

نمیتونم

نه نمیتونم

دیگه هیچی برام مهم نیست

دیگه هیچی نمی خوام

دلم گرفته

خستم

می خوام گریه کنم

اینقدر گریه کنم تا کور بشم

دیگه هیچی برام مهم نیست       هیچی...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت10:48توسط هادی | |

 

گفته بودی دلتنگی هایم را با قاصدکها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند

 

میگفتی قاصدکها گوش شنوا دارند غمهایت را در گوششان زمزمه کن و

 

به باد بسپار.من اکنون صاحب دشتی قاصدکم اما مگر تو نمیدانستی قاصدکهای

 

خیس از اشک می میرند؟؟؟



+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت10:42توسط هادی | |

کی میتونه بعد از تو
محرم رازه من بشه
کی میتونه بعد از تو
همه نیازه من بشه
کی جاتو میگیره و
درد دلامو گوش میده
کی دیوونه کردنو
مثل چشمات خوب بلده
بعضی وقتا میامو
یواشکی میبینمت
وقتی که غنچه بودی
خودم باید میچیدمت
کی به جای من برات
شبا لالای میخونه
شنیدم اون غریبه
قدر تورو نمیدونه
غریبه تورو خدا
عشقمو اذیت نکنی
قول مردونه بده
بهش خیانت نکنی
قول بده چشمای اون
هیچ موقع اشکو نبینه
قول بده که هیچ شبی
چشم انتظارت نشینه
غریبه غریبه
بگو که عاشقشی همیشه
اونو دوست داری
حالا که یاره توه
هیچی براش کم نزاری

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت15:54توسط هادی | |

 
کجائی ای خانه ابری اشک بارانش گرفته است . کجائی ای باد برهنه من چهره ام خاموش است. درشب زمستانی در کنار دختری خردادی ماه از بالا می تابد و من چراغ سرد زمستان را در فصل گرما در این جاده باریک روشن کردم . چه می خوانی؟ چه می خواهی! چه کسی این قصه را در زنده گان می سراید. هنگامی که ساز عقربه ها در حال اشک می دهد . ثانیه ی مرا به غرور در تصویر ذهن می سراید . طوفان شبی است خاموش گرچه تنهاست و من آواز می خوانم . و منم تنها منم که در شب تنها آواز می خواند. ای کاش ابدییت باور حالت بود و عشق بی مفهوم ابدیت همان عشق نیست . اشکال همان است که هیچ به هزاران هست تبدیل شده! ذهن خسته من می خواند امشب از شب، تنها به ابر فریاد می زند از برای اشک هیچ ، که چرا؟ چرا اینگونه می باری در این تنها غزلم نثر من زبانم را شرم میدهد از جمله بندی که هیچ همان عشق است تو عشق نیستی! تو عشق نیستی زیرا عشق هیچ است تو هر آنچه می توان تعریف نکرد تو از دیار نا آشنایان آمدی تو از دل بی رحمان ابدیت در سرنوشت راه های من روئیدی و تو سبز ماندی! تو عشق نیستی و نخواهی بود زیرا عشق همان است که هست و تعریف از برای تو هدر رفتن عقربه هاست. چرا می گریم در شب می پرسم از خود . می پرسم! چرا گریه من اشک آسمان است و احساسم ضخیم! و عشق فراری و سخت و خار به روی باد! من این را می گویم تا ابدیت! آنچه بدیدم می آید و در ذهنم می ماند . آنجا که بدگمانان در رنگ شب می خوانند. آنجا که لبخند ها گریه می کنند . زمانی که شب یاد روز می کند. عشق نیست و تو هستی زیرا عشق تو نیستی. افسوس که آبگیران همان ماهیگرانند و ماهی ها می نویسند . اه ای قلبم چرا ماهی ها فقط از طعمه ها می نویسند. من اینجا تنها در شب می گریم وباران همان بهانه است که عشق قرار است بهترین ها باشد . همه من هستم ماهیگران ماهی ها حتی اشک باران هم در بام تلخ دیروز باور خردادیان من هستم. هرچه است چمن است چمن سبز که خون مرا می مکد حتی اگر این خون در این مسلخ باور من ننشسته باشد. این چنان می سرایم و کوتاه دلان عشق لقبم می دهند آه که چقدر ساده اندیشید. در این دیار که تیغه خون امیخته است دست پسر پدر را عشق تو نیستی . تو همانی که هستی وتعریف نداری. من تنها فریاد زدم، نه من تنها فریاد زدم، نه تو عشق نیستی تو فراتر از عشقی!

                                        

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت15:50توسط هادی | |

 

حواست به منم باشه هنوز داغون داغونم
هنوز از سردی آهم نه میگریم نه میخونم

حواست به منم باشه دارم جون میکنم بی تو
چه معصومانه هر لحظه معنا میکنم درد و

حواست به منم باشه هنوز درگیر احساسم
به جز تو حتی من گاهی خودم رو هم نمیشناسم

حواست به خدا باشه تو که اینقدر بی احساسی
تو که از من به جز اسمم نه میدونی نه میشناسی

حواست به منم باشه

خدایا از تو دلگیرم دارم ازغصه میمیرم
چرا قسمت همین بوده که
محتاج و زمین گیرم
نه آغوشت و میبینم نه اجابت میکنی دردم
یه کاری کن من از اینجا به اغوش تو برگردم

یه کاری کن بیام پیشت رو لبهام خنده پیدا شه
نذارم منتظر بیشترحواست به منم باشه
حواست به منم باشه

خدایا زندگی اینجا کنار ادمها سخته
تو دنیا هر کی بدتر بود چرا بی درد و خوشبخته
خدایا کفر حرف من نذار لبهام به حرف واشه
برای رفتن از دنیا حواست به منم باشه

یه کاری کن بیام پیشت رو لبهام خنده پیدا شه
نذارم منتظر بیشترحواست به منم باشه

حواست به منم باشه هنوز داغون داغونم
هنوز از سردی آهم نه میگریم نه میخونم

حواست به منم باشه

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت15:47توسط هادی | |

حالا که همش تو رویاست بذار دلتنگت بمونم


مرگ بیداری برا من اینو خیلی خوب می دونم


بذار عاشقت بمونم بذار عاشقت بمونم

 

قلب من می گه که هستی اما چشمام می گه نیستی


خیلی سخته باورم شه که تو پیشم دیگه نیستی


بگو که هنوز چشاتو رو به عشق من نبستی

 
چشم من می گه تو رفتی اما قلبم می گه هستی

 

حالا که همش خیاله بذار دستاتو بگیرم


بذار تو فرض محالم با تو باشم تا بمیرم


بذار عاشقت بمونم بذار عاشقت بمونم

 


حالا که همش تو رویاست بذار دلتنگت بمونم


مرگ بیداری برا من اینو خیلی خوب می دونم


بذار عاشقت بمونم بذار عاشقت بمونم



مگه میشه تو نباشی تو مثه نفس می مونی


دستای گرمتو کاشکی تو به دستم برسونی

 


بی تو قلبم بی پناه ِ می میرم وقتی نیستی


مگه میشه باورم شه که تو پیشم دیگه نیستی

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت14:58توسط هادی | |